تبليغاتX
عسل تلخ

عسل تلخ

 

 

شصت و یک




ادامه مطلب
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 |
 

شصت



ادامه مطلب

دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 |
 

پنجاه و نه یا دروغ نویسی تحت وب!

سلام عزیزای دل من خوبین؟

امتحانم 5شنبه تموم شد و من الان شاد و خوشحالم. این مطلبو خصوصی نکردم واسه اینکه لزومی نداشت:))

این پست از اخبار خاله زنکی خبری نیست! میرم سر موضوعی که تو عنوان پست نوشتم.

از وقتی که وبلاگ نویسی خیلی باب شده و هر کسی مثل خودم شروع کرده به وبلاگ نویسی خیلی پیش میاد که ما دروغ میخونیم خیلی وقتا لو میرن خیلی وقتا هم لو نمیرن.

چیزی که برای من جالبه اینه که ما خودمون مجذوب اون دروغا میشیم. مثلا یکی از این وبلاگا پارسال لو رفت. خود من وبلاگشو میخوندم و فکر میکنم براش کامنت هم گذاشتم. به نظرم چون نویسنده این وبلاگها به شدت سرخورده است سعی میکنه نهایت خوشبختی و شادی رو تو پستهاش نشون بده و چون ما ایرانی ها کلا آدمهای در باطن شادی نیستیم دلمون میخواد این شادی رو حتی به دروغ بشنویم.

این وسط یه سری از این دروغگوها واقعا داستان نویسهای خوبی هستین به موقع عاشق میشن به موقع بچه دار میشن و حتی به موقع ... . کسایی که خیلی باهوشن ما اصلا متوجه دروغ نویسی اینا نمیشیم ولی کسایی که سطحی تر مینویسن سر یه سال دروغشون درمیاد و همه چی لو میره. مثلا طرف یه بچه است که میخواد با بزرگ نشون دادن خودش برای خودش شخصیت ایجاد کنه ولی انقدر سوتی میده که اصلا نوشته اش به نظرت خنده دار میاد.

وبلاگهای دروغ نویس معمولا شامل وبلاگهایی میشن که: کاملا شاد مینویسن! هیچ کاری به مسائل سیاسی،اجتماعی و اقتصادی ندارن! یک دونه غصه هم ندارن! تو عمرشون دعوا نکردن! آخرش هم فیلم میره رو دور تند و همون موقع که میخواد از صحنه وبلاگ نویسی حذف بشه مچش رو میگیرن!

ما اصلا نباید از دست این آدما عصبانی بشیم چون واقعا اگه مشکلی نداشتن اینکار رو نمیکردن و اگر میتونستن ناراحتیشون رو بگن هیچ وقت به دروغ انقدر شاد نمینوشتن. مشکلاتشون رو مینوشتن و با چند تا دوست درددل میکردن.

در مقابل اینکه ما عاشق اینجور وبلاگا هستیم اینه که در مقابل وبلاگهایی که نثر تندی دارن ولی خیلی آموزنده ان واکنش نشون میدیم. نویسنده اینجوری وبلاگا واقعا همیشه حقایق رو میگن،در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی خیلی هوشمندانه نظر میدن و از اظهار نظر کسی نمیترسن. اعتماد به نفس بالایی دارن و معمولا باهوش هستن.

وقتی میریم تو اینجور وبلاگا اول از همه دوس داریم کله نویسنده وبلاگا بکنیم واقعا چرا؟ چون اونا ما رو متوجه تلخی اطرافمون میکنن؟ یا چون باهوشن؟ خب هر خوبی یه بدی هم داره. ممکنه این آدم باهوش اعتماد به نفسش تبدیل به خودبزرگ بینی بشه ولی خب این آدم هم مثل همه آدماست. نمیشه که همه خوبیا رو گلچین کنه که!

بعد سر دعوای این آدما با یه آدم دیگه همه میان هر چی دق دلی دارن سرش خالی میکنن و اصلا سبک نوشته اون طرف عوض میشه و من بعد اون قضیه حتی نمیتونم براش کامنت بزارم و هر روز دارم فکر میکنم که چرا اصلا اینجوری شد؟

من اصلا نمیخواستم به کسی توهین کنم یا بگم من اصلا اشتباه نمیکنم. اتفاقا خودم کسی بودم که هم با وبلاگای دروغ نویس حال کردم و هم تو دلم از وبلاگای رک و راست ایراد گرفتم.

تو بعضی وبلاگا میبینم که بعضیا از دروغ نویسی جدید نوشتن. من نه میدونم راجع به چه کسی میگن و نه اینکه حقیقت چیه. اصلا خبر ندارم چی شده برای همین لطفا کسی این نوشته رو به اتفاق اخیر ربط نده چون من حتی نمیدونم دوستام راجع به کدوم وبلاگ حرف میزنن. راست و دروغ با خودشون فقط تو ذهن من جرقه زد بیام اینو بنویسم.

آدمایی هم مثل من محافظه کارن و خصوصی مینویسن. آدمایی هستن که غمگین مینویسن ولی تو عاشقشون میشی. آدمایی هستن گرم و صمیمی مینویسن.

کلا ما آدمای عجیبی هستیم! عکسایی که شبیه نقاشین و نقاشیهایی که شبیه عکسن رو دوس داریم. دوس دارم فکر کنیم کسی که راست مینویسه و تلخ حتما ریگی به کفششه ولی سعی میکنیم دروغها و نوشته های داستان گونه رو باور کنیم. مثلا توی وبلاگ داستان نویسی من و 254524653 نفر دیگه پرسیده بودن که داستان زندگی خودته؟ و اون بنده خدا هم گفته بود نه! بر اساس زندگی یکیه که دستکاری هم شده.  ما دوس داریم همه چی رو از یه بعد دیگه ببینیم که اصلا چیز بدی نیست.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نمیدونم شما چقدر به دوستای وبلاگیتون وابسته میشین ولی من خیلی بهشون فکر میکنم. خیلی دلم میگیره وقتی یکیشون میزاره و بی خبر میره. تو رو خدا حداقل بگین دیگه نمینویسین که انقدر دل آدم شور نزنه.

شمیم الان یه هفته میشه که نمینویسه. خیلی دلم براش تنگ شده و خیلی نگرانشم. کاش بیاد و از خودش خبری بده.

صدف(صدف و قهوه) هم وبلاگشو حذف کرده و دیگه هیچ خبری ازش نشد.

ویکی وبلاگشو حذف کرد.

نونوش دو ماه ازش خبری نبود.

روزی که رامونا گفت نمینویسه خیلی دلم گرفت و با برگشتنش خیلی خوشحال شدم و امشب که کامنتشو دیدم اشک تو چشمام جمع شد. رامونا من حتی راجع به تو تو خونه هم صحبت میکردم و همش فکرم درگیر مشکلت بود.

من واقعا دوستای وبلاگیم رو دوس دارم. اصلا مهم نیس که برام کامنت نزارن چون حتما خودشون یه عالمه مشغله دارن یا اینکه با نوشته های من حال نمیکنن ولی من دوسشون دارم چون فکر میکنم آدم نباید برای دوس داشتن دنبال جواب و عشق متقابل باشه. دوست داشتن باید بی قید و شرط باشه.

واقعا از طریق این وبلاگ دوستایی پیدا کردم که مثل خواهرم میمونن. اسم نمیبرم چون همشون برام عزیزن.با ذوق و شوق میرم وبلاگاشونو میخونم و براشون کامنت میزارم. با خوشحالیشون خوشحال میشم و با ناراحتیشون حتی گریه میکنم.

فقط خواستم بگم که همتونو خیلی دوس دارم و خبر نداشتن از شما واقعا منو ناراحت میکنه. شما کاملا آزادین که ننویسین ولی تو رو خدا یه خبر بدین.

همتونو میبوسم:*:*:*

فعلا بای بای

------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت: بچه ها لیمو شیرین بانو برام کامنت گذاشته و گفته که وبلاگش رو حذف کرده. اینی که جاش مینویسه یکی دیگه است که خودشو جای لیمو جا زده.

کامنت خود لیمو هم توی همین پست هست. فکر میکنم خیلی به موضوع پستم ربط داره. واقعا متاسفم برای کسی که انقدر کوچیکه که حتی برای نوشتن باید هویت دیگران رو بدزده.



یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 |
 

پنجاه و هشت

شمیم جونم کجایی؟ وبلاگت خالیه. دلم برات تنگ شده یه خبر از خودت بده عزیزم.

ادامه مطلب

یکشنبه بیستم دی 1388 |
 

پنجاه و هفت




ادامه مطلب

شنبه دوازدهم دی 1388 |
 

پنجاه و شش




ادامه مطلب

یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 |
 

پنجاه و پنج

ویکی چرا وبلاگتو حذف کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نونوش تو کجایی آخه؟



ادامه مطلب
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 |
 

پنجاه و چهار

پست بعدا نوشت دارد!


ادامه مطلب

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 |
 

پنجاه و سه




ادامه مطلب

دوشنبه شانزدهم آذر 1388 |
 

پنجاه و دو




ادامه مطلب

سه شنبه دهم آذر 1388 |
 
 

مطالب اخير

شصت و یک

شصت

پنجاه و نه یا دروغ نویسی تحت وب!

پنجاه و هشت

پنجاه و هفت

پنجاه و شش

پنجاه و پنج

پنجاه و چهار

پنجاه و سه

پنجاه و دو

 

آرشيو مطالب

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

 
 

پيوند ها

آخرين اشتباه

آی سین - آی لان

اینبار دزیره می نویسد

اینجا ایران من زن!

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

((این داستان واقعیست))

باور کن رفتنم را

بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت

تشریح صحنه های جرم...طنز

جوراب پاره و انگشت آزاد

حاج خانم

حرفايي از جنس زندگي

چشم ها از ديوار رد مي شوند،ساكت!

چیزی به نام زندگی

خاطرات تينا

خانوم نونوش & اقای گوگولی

خانوم خونه

خط خطی های یک مدل اسلامی

خودمو خودت

خوشبختی

دانشگاه من

دختری از جنس مرگ زندگی

دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش

دو لقمه خاطره ی سبز!

زندگی مشترک

ساتراپ

ساروی کیجا

سایه و او

سیاه ، سپید ، خاکستری

شب‌های لیمویی

شرح زندگی من ....

شکلات تلخ

صمیم و علی

عاشقانه ها

عاشقانه های من و عسلیم

عشق - آرامش - زندگی

عشق بازی با ویکی

**فست فود خاطرات**

گاه نوشت هاي يك ذهن پاك

گلامور

گیسو

گیلاس خانومی

لبخند پنبه ای

ما دو نفر

مامانی عاشق

ღ♥ღمثل لیمو ، تلخ و شیرین ღ♥ღ

من و آقای همسر

من و ام اس (ویولت)

نانازي بانو و آقا خرسي

نبات خانوم مینویسد

نوشته های زنجبیلی

هستی شیرینی زندگی مامان و بابا

همیشه ... رامونا

یاد داشت های نهال

یادداشت های یک دختر ترشیده

یادداشت های یک دختر نامرئـــی

یک عدد شمیم خانوم

یه دختر 20 ساله

wish i could fly

 

امکانات جانبی

RSS 2.0