فعلا قضیه صحبت دو خانواده موکول به بعد شد. مامانم خیلی حالش خوب نبود(عوارض شیمی درمانیه دیگه). امروز هم مسافر بودیم. یکشنبه هم احتمالا دوباره مامانم بره تبریز.مامانم گفت باشه برای بعد(راستشو بخواین به نظرم بد هم نیست همه کارا سر فرصت انجام بشه). من تا جمعه نیستم. شنبه آپ میکنم.
همتونو دوس دارم:*
دوستای پرشین بلاگی نمیتونم براتون کامنت بذارم:((=((
ولی همتونو میخونم،امیدوارم این مشکل حل بشه:(
دزیره
جونم برای تو هم نمیتونم کامنت بذارم. اَتَک وارنینگ میده:(
دوستان من غلط کردم،بچگی کردم. خواهش میکنم منو نزنید! من فقط لوس شده بودم،اعصابم بهم ریخته بود. خیلی دیروز گریه کردم،انقدر که امروز بالای پلک راستم قلمبه شده، امروز خوبم. پستای قبلیم رو ثبت موقت کردم که سر فرصت درستشون میکنم. لطفا فحشم ندید و ادامه مطلب رو بخونید.:) مرسی!
/*
/*]]>*/
میدونی فکر کردم هر چی رو که خصوصی بنویسم هر چیزی رو که
بخوام از بقیه پنهون کنم خودم، خودتو و خونواده هامونو ولی عشقتو نمیتونم قایم
کنم،این عشقو باید فریاد زد. بذار همه فکر کنن من و تو دو تا بچه ی خل و سربه
هواییم! اونا نمیدونن بغض دوتا عاشق وقتی همدیگرو بغل میکنن چیه. نمیدونن 7 سال
عاشقی یعنی چی، 7 سال صبر کردن،هر روز حسرت کنار هم نبودن رو خوردن. با هم بزرگ
شدن و قد کشیدن. مگه اونا شنیدن که من و تو بهم چی میگیم؟ مگه دلامونو دیدین؟
این روزا یه جور دیگه دوست دارم. وقتی تو چشام نگاه میکنی و
میگی: تو داری زن من میشی. قلبم میریزه پایین! چطور همیشه میفهمی من با کدوم حرفت
انقدر احساساتی میشم که بغض میکنم؟ از کجا میفهمی که سعی میکنم گریه نکنم؟ چرا
انقدر مهربونی؟ دلت طاقت ناراحتیمو نداره. تا یه لحظه لبخند نمیزم حتی اگه روم به
اونور باشه میفمهمی و میگی:میشه بخندی!
دلت چرا انقدر بزرگه؟ زنگ میزنم کلی بهت غر میزنم. تمام
دردای من و خودت رو دوشته ولی سعی میکنی منو آروم کنی. وقتی هم سر عقل میام و ازت
معذرت خواهی میکنم،میگی: نه بابا فدای سرت ناراحت بودی دیگه!
با این همه استرس هردومون برای اینکه من خیالم راحت بشه زنگ
میزنی به مامانم تا آرومش کنی.صد جور برنامه میچینی که چطور صحبت کنی.
با اینکه خودت کار میکنی و به پدرت وابسته نیستی و ممکنه
جاهایی هم پول کم آورده باشی ولی هیچوقت نذاشتی من بفهمم مشکلی داری. درسته تو خرج
منو نمیدی ولی خوب میدونی از بی پولی چقدر میترسم.
چطور بلدی اینجوری ازم تعریف کنی که قند تو دلم آب بشه هان؟
به روی خودم نیارم و بگم مرسی. در حالی که تو دلم دارم برات ضعف میکنم.
میدونی وقتی کنارت نشستم همش منتطرم بگی: با دوتا دستات
دستامو بگیر،هی نگاه کنی به دستام بگی: چقدر کوچولویی، من میمیرم برای دستات. منم
بگم:نه معمولین، فقط واسه اینکه تو بیشتر تعریف کنی و دل من بلرزه. وقتی بهم میگی:
خیلی خوشگلی. با اینکه میدونم نیستم ولی ذوق میکنم.
چطور همه فکر و دغدغه ات راحتیه منه؟ چرا انقدر از خودت
میگذری؟ کار میکنی،درس میخونی، به کسی وابسته نیستی چون من میخوام مستقل باشیم. با
اینکه میتونی خیلی راحت زندگی کنی.
هر وقت هر خرابکاریی هم بکنم میگی: اشکال نداره خودم درستش
میکنم، تو ناراحت نباش. به خاطر من خیلی حرفا شنیدی خیلی کارا کردی ولی هیچوقت
انتظار جبران نداشتی،همشو از ته دلت،با تمام دلت برام انجام دادی.
میگی:نمیدونی چقدر دوست دارم،نمیدونی چطور دوست دارم. میگم:
چرا میدونم یه جوری که دلت میخواد طرفو کوچولو کنی و برای همیشه بذاری تو دلت تا
جایی نره. تو میگی:آره. هردومون از ته دل میخندیم به این حرف من.
میخواستم بهت بگم مرسی به خاطر همه مهربونیات،گذشتات،خوب
بودنات. مرسی برای این همه عشقی که تو این 7 سال بهم دادی.
هوی با توام! آره با توام دختره! چته روزی 1000 بار میای تو وبلاگتو نظرا رو چک میکنی؟ این تویی که استرس داری! بقیه چیکار کنن؟ کسی تورو دوس نداره!:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((