تبليغاتX
عسل تلخ

عسل تلخ

 

 

چهل و ششم

/* /*]]>*/ میدونی فکر کردم هر چی رو که خصوصی بنویسم هر چیزی رو که بخوام از بقیه پنهون کنم خودم، خودتو و خونواده هامونو ولی عشقتو نمیتونم قایم کنم،این عشقو باید فریاد زد. بذار همه فکر کنن من و تو دو تا بچه ی خل و سربه هواییم! اونا نمیدونن بغض دوتا عاشق وقتی همدیگرو بغل میکنن چیه. نمیدونن 7 سال عاشقی یعنی چی، 7 سال صبر کردن،هر روز حسرت کنار هم نبودن رو خوردن. با هم بزرگ شدن و قد کشیدن. مگه اونا شنیدن که من و تو بهم چی میگیم؟ مگه دلامونو دیدین؟ این روزا یه جور دیگه دوست دارم. وقتی تو چشام نگاه میکنی و میگی: تو داری زن من میشی. قلبم میریزه پایین! چطور همیشه میفهمی من با کدوم حرفت انقدر احساساتی میشم که بغض میکنم؟ از کجا میفهمی که سعی میکنم گریه نکنم؟ چرا انقدر مهربونی؟ دلت طاقت ناراحتیمو نداره. تا یه لحظه لبخند نمیزم حتی اگه روم به اونور باشه میفمهمی و میگی:میشه بخندی! دلت چرا انقدر بزرگه؟ زنگ میزنم کلی بهت غر میزنم. تمام دردای من و خودت رو دوشته ولی سعی میکنی منو آروم کنی. وقتی هم سر عقل میام و ازت معذرت خواهی میکنم،میگی: نه بابا فدای سرت ناراحت بودی دیگه! با این همه استرس هردومون برای اینکه من خیالم راحت بشه زنگ میزنی به مامانم تا آرومش کنی.صد جور برنامه میچینی که چطور صحبت کنی. با اینکه خودت کار میکنی و به پدرت وابسته نیستی و ممکنه جاهایی هم پول کم آورده باشی ولی هیچوقت نذاشتی من بفهمم مشکلی داری. درسته تو خرج منو نمیدی ولی خوب میدونی از بی پولی چقدر میترسم. چطور بلدی اینجوری ازم تعریف کنی که قند تو دلم آب بشه هان؟ به روی خودم نیارم و بگم مرسی. در حالی که تو دلم دارم برات ضعف میکنم. میدونی وقتی کنارت نشستم همش منتطرم بگی: با دوتا دستات دستامو بگیر،هی نگاه کنی به دستام بگی: چقدر کوچولویی، من میمیرم برای دستات. منم بگم:نه معمولین، فقط واسه اینکه تو بیشتر تعریف کنی و دل من بلرزه. وقتی بهم میگی: خیلی خوشگلی. با اینکه میدونم نیستم ولی ذوق میکنم. چطور همه فکر و دغدغه ات راحتیه منه؟ چرا انقدر از خودت میگذری؟ کار میکنی،درس میخونی، به کسی وابسته نیستی چون من میخوام مستقل باشیم. با اینکه میتونی خیلی راحت زندگی کنی. هر وقت هر خرابکاریی هم بکنم میگی: اشکال نداره خودم درستش میکنم، تو ناراحت نباش. به خاطر من خیلی حرفا شنیدی خیلی کارا کردی ولی هیچوقت انتظار جبران نداشتی،همشو از ته دلت،با تمام دلت برام انجام دادی. میگی:نمیدونی چقدر دوست دارم،نمیدونی چطور دوست دارم. میگم: چرا میدونم یه جوری که دلت میخواد طرفو کوچولو کنی و برای همیشه بذاری تو دلت تا جایی نره. تو میگی:آره. هردومون از ته دل میخندیم به این حرف من. میخواستم بهت بگم مرسی به خاطر همه مهربونیات،گذشتات،خوب بودنات. مرسی برای این همه عشقی که تو این 7 سال بهم دادی.

شنبه شانزدهم آبان 1388 |
 
 

مطالب اخير

پنجاه و هفت

پنجاه و شش

پنجاه و پنج

پنجاه و چهار

پنجاه و سه

پنجاه و دو

پنجاه و یک

پنجاه

چهل و نه پریم

چهل و نهم

 

آرشيو مطالب

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

 
 

پيوند ها

آخرين اشتباه

آی سین - آی لان

اینبار دزیره می نویسد

اینجا ایران من زن!

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

((این داستان واقعیست))

باور کن رفتنم را

بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت

تشریح صحنه های جرم...طنز

جوراب پاره و انگشت آزاد

حاج خانم

حرفايي از جنس زندگي

چشم ها از ديوار رد مي شوند،ساكت!

چیزی به نام زندگی

خاطرات تينا

خانوم نونوش & اقای گوگولی

خانوم خونه

خط خطی های یک مدل اسلامی

خودمو خودت

خوشبختی

دانشگاه من

دختری از جنس مرگ زندگی

دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش

دو لقمه خاطره ی سبز!

زندگی مشترک

ساتراپ

ساروی کیجا

سایه و او

سیاه ، سپید ، خاکستری

شب‌های لیمویی

شرح زندگی من ....

شکلات تلخ

صمیم و علی

عاشقانه ها

عاشقانه های من و عسلیم

عشق - آرامش - زندگی

عشق بازی با ویکی

**فست فود خاطرات**

گاه نوشت هاي يك ذهن پاك

گلامور

گیسو

گیلاس خانومی

لبخند پنبه ای

ما دو نفر

مامانی عاشق

ღ♥ღمثل لیمو ، تلخ و شیرین ღ♥ღ

من و آقای همسر

من و ام اس (ویولت)

نانازي بانو و آقا خرسي

نبات خانوم مینویسد

نوشته های زنجبیلی

هستی شیرینی زندگی مامان و بابا

همیشه ... رامونا

یاد داشت های نهال

یادداشت های یک دختر ترشیده

یادداشت های یک دختر نامرئـــی

یک عدد شمیم خانوم

یه دختر 20 ساله

wish i could fly

 

امکانات جانبی

RSS 2.0